تبلیغات
مکتب عشق

برای زینب

 

یادم نمی رود آن روزها چه معصومانه کنارم می نشستی با من سخن می گفتی ، حرفهایت چه دلنشین بود . صدایت هنوز هر روز طنین لحظه هایم می شود مثل لالایی یک خواب شیرین . چه سخت است دوری تو ، چه سخت است ندیدنت . خنده هایت مثل عسل شیرین بود مثل غنچه باز شده در گلذار محبت . افسوس کاش گلها عمری به بلندای آسمان داشتند که اینگونه پر پر نمی شدی .

یادم هست هنوز یادم هست رشادت قدت که چون سرو بودی مقاوم و استوار .

نامت چه زیبا بر لب می نشست زینبم . زینب عزیز هنوز بر باورم نیست که رفتی اما صورت ماهت هنوز تصویرگر ذهن آدمهایی است که تو ، آری تو محبتت را بر دلهایشان گره زدی و رفتی.

می شنوی ؟ می شنوی آوای غریبشان را که شب و روز نامت را زمزمه می کنند ؟ شاید باور کنند نبودنت را اما چه سود که باورش به سختی سنگ است و کوه .

به یاد می آورم تو گفتی می خواهم معبد خدا را ببینم برایم دعا کن . ببین زینبم بین که من جا مانده ام و تو حالا خدایی شدی .

عکس تو حالا نه در قاب عکس چوبی بلکه در قاب دلهای ماست که با اشک تر می شود .

حرف و سخنم حالا با شماست مادرم . تو که با جان و دل این گل را پروراندی تا شد زینب و حالا چند روزی است که گلت آرام به خواب رفته است . مادرم زینب تو محبت و مهربانی اش را که تو به دلش هدیه کردی بر قلبهای ما روان ساخت تا همه یاد آورش باشیم .

الحق که بهشت جایگاه اوست چون که همه بودیم و دیدیم که همچون سرورش زینب ، زینب گونه قدم برداشت .

 سخت است سخت است حتی نوشتن برای زینب .

چهل روز از پرکشیدن زینب می گذرد گلی که به تازگی لباس سفید خوشبختی را بر تن کرده بود. روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد .

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آبان 1388    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

حافظ

تا حالا توی جاده دو راهی گرفتار شدی که ندونی کدوم راه رو انتخاب کنی ؟

همه ما یه روز جاده دو راهی رو طی کردیم و راهمون و درست یا غلط انتخاب کردیم . گاهی برا انتخابش به خدا پناه اوردیم و گاهی بی توجه رد شدیم .

گاهی یه مشکل اونقد دلمون رو به درد می آره که هیچ چیز نمی تونه مرحمی براش باشه . اینکه باید اول از همه به اونی که اون بالاست و قاضی الحاجاته توکل کنیم شکی نیست ، اما گاهی اونقد تحمل اون درد برامون سخت می شه که صبر معنایی پیدا نمی کنه و دلمون می خوتد خیلی زود و بی زحمت مرهم دردمون رو از خدامون بگیریم . اینجاست که به دنبال یکی می گردیم که لسان الغیب باشه و پیکی از طرف خدا .

شاید کمتر کسی تو این دنیا باشه که اسمی از حافظ نشنیده باشه . همه ما شاید یه دیوان حافظ توی کتابخونه کوچیکمون گذاشته باشیم که فقط برا رها شدن از جاده دو راهی و حل مشکلمون ورق می زنیم و درک اینکه حافظ هنرمندی هدفمند بوده برامون سخت بوده .

بیاین بهم قول بدیم که دیوان حافظ و فقط برا فال و تفال ورق نزنیم بلکه سعی کنیم در کنار اون این شاعر بزرگ و از غزل و مصرع و قافیه و بیتش بشناسیم .

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1388    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خاطرات یک فوتبالیست

وارد استادیوم که شدم یه چرخی زدم و به اطرافم نیگاه کردم ، صندلی ها پر شده بود از جوون و نوحوونای مشتاق فوتبال . بدنم شروع ه لرزیدن کرد درست مثل بید ، گیج شده بودم و فقط نیگاه می کردم یه دفعه صدایی شنیدم صدا صدای اکبر پاگنده بود که صدا می زد اصغر بدو . همین طور پس پسکی می دویدم که چشمتون روز بد نبینه پام پیچ خورد و تالاپی اوفتادم زمین . همه نیگام می کردن و می خندیدن . خودم و جمع و جور کردم و رفتم به جمع بچه ها . خوشحال بودم از اینکه ایوانکو برانکو هویج اجازه بازی کردن و بهم داده بود . هر دو تا تیم یعنی تیم نوجوونای محله مون با نوجوونای منچستر کنار هم ایستادیم تا به هم خیر مقدم بگیم بعد از اینکه سرود تموم شد رفتیم جلو تا به میهمونامون دست بدیم وای خدای من اینکه دیوید بکهام خودمونه اونم که پسر عموی بروسلی . رفتم جلو . بابا تو کجا اینجا کجا تو قبرستونا دنبالت می گشتیم تو زمین فوتبال دیدیمت .
خلاصه سوت داور به صدا در اومد و بازی شروع شد و همه رفتن دنبال توپ اما من اصلا نمی دونستم چی کار کنم همین طوری وایساده بودم و نیگاه می کردم یه دفعه یه چیزی خورد پشت قوزک پام ترسیدم برجستم بالا توپ و دیدم از فرصت استفاده کردم و هر چی می تونستم دویدم رفتم طرف دروازه . دور و برم و که نیگاه کردم هیچکی رو ندیدم با خودم گفتم آخ جون هیچکی نیست ما بردیم . وقتی به دربازه رسیدم دربازه بونه داد زد ای اصغرک مگه خری چرا این طرفی می یای گفتم : ا فارسی هم بلدی زرنگی . محکم زدم زیر توپ گل ...... گگگگگل .
بابا چرا نمی یای بوسم کنید و بلندم کنید رو هوا من گل زدم نه همه وایساده بودن و نگاه می کردن . گفتم چیه یکی کمه خوب دو تا می زنیم . مشغول گفتن احساسات پاک فوتبالیستیم بودم که یه دفعه آقای هویج با دست اشاره کرد بیا . خوشحال شدم از اینکه یه نفر پیدا شد تا به احساساتم جواب بده اما نه محکم با مشت کوبید تو سر م شروع کرد به داد و بیداد کرد . وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که بله به جایی که دربازه حریف و نشونه بگیرم دربازه خودمون و نشونه گرفته بودم .
نیمه دوم شروع شد . با خودم گفتم این دفعه دیگه باید گل بزنم . سوت داور ... کرنر شد منم مثل بقیه بچه ها زدم جلو . یه دفعه اکبر پا گنده صدام زد و گفت : اصغر بزن دیگه مگه کری . آره توپ جلو پام بود محکم شوت زدم . اما بعد از زدم شوت یه دفعه احساس کردم پاهام به شدت داره می سوزه از اون طرفم پس سرم هم درد می کنه با سر زدم یا با پا ! ؟
چشمام سیاهی رفت بعد از مدتی پشمام و که باز کردم اکبر و تقی و قلی و بچه ها بالا سرم بودن که می گفتن بابا دمت گرم گل زدی .
دوباره چشمام بسته شد درد سرم شدت گرفته بود و سوزش پاهام بیشتر . برای بار دوم که چشمام و باز کردم  چی دیدم . هیکل تنومند بابام . هیکل نبود که دور از جون شما غول . چشم کرده بود تو چشمام و بر نمی داشت برادرم عباسم کنار بابام وایساده بود و گریه می کرد . تا گفتم چی شده کی از استادیوم برگشتیم بابام یه سیلی آبدار زد تو گوشم . نگاه به پام کردم دیدم یه خراش گنده برداشته و ملحفه ام شده دریایی پر تلاطم از خون . نگاه به اطرافم کردم دیدم لوح بلورین مامان که درست چند سال پیش برای فارق التحصیلی از دانشگاه لس آنجلس آمریکا گرفته بود شکسته و خرده شیشه هایی از لیوان یادگار مادر بزرگ کنار خرده شیشه های لوح ریخته بود .
از عالم خواب و هپروت اومدم بیرون متوجه شدم زمانی که می خواستم توی ورزشگاه صد هزار نفری آزادی توپ و به طرف دربازه شلیک کنم لیوان بلوری و به جای توپ  شوت کرده بودم و از قضا اون لیوان خورده بود توی لوح با ارزش مامان و شکسته بود به یاد این ضرب المثل افتادم که می گه :
شتر در خواب بیند پنبه دانه                    کچل را حسرت مو است و شانه
و اما اینکه چرا برادرم گریه می کرد برمی گرده به این ضرب المثل که می گه :
گنه کرد در بلخ آهنگری                       به شوشتر زدند گردن مسگری
خلاصه این و بهتون بگم که اگه یه روزی توی رویاهاتون دیوید بکهام و گل و فوتبال و دیدید از خواب پاشین و یه آبی به دست و روتون بزنید .

نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1388    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دل نوشته

می نویسم برای تو ، که تو را از گمنامیت شناختم . برای تو که شهادت را خالصانه روی پرچین زندگی با خونت نوشتی . برای تو که دل به دریا سپردی و تا اوج آسمانها رفتی .

چه شبها که تا صبح با خدا رازها گفتی و پای همین لاله ها اشک ریختی و چه شبها که به خیال آرزوهایت پر پرواز را یاد دادی .

چه ساعتها که قاب عکس مادرت تکیه گاهت شد و خنده طفل کوچکت مرحم زخم سینه ات ، آخر تو روز رفتنت به سنگ صبورت گفتی . جان و تنم ، نام و نشانم فدای ملتم .

چه روزها که به اشتیاق آخرین پرواز به دنبال سه راهی شهادت گشتی و الحق که چه عاشقانه رد کردی این جاده غریب را .

چه سحرها که بی ادعا تکبیر گفتی و رو پا فرش غرور نماز خواندی . همان وقتی که عشق کعبه تو شد و نور سجاده تو .

نمی دانم از تو چه بگویم ای لاله عاشق که در برگ برگ تو گم شده ام همین را می دانم که تو را از گمنامیت شناختم .

بیایید امروز برای لحظه ای چند کمی قلبهایمان را وقف دلهایی کنیم که همدم لحظه های سبز معراج شد .

 ( دلنوشته ها تون و برام ارسال کنید تا همه همدم دلهاتون بشن . )

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اسفند 1387    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

فاصله ها

کاش دلها همگی خالی از احساس نبود                            باغهامان خالی از بوی گل یاس نبود

کاش می شد روز و شب ، یاد پرستو ها کنیم                    کاش در درب قفسها قفل و زنجیری نبود

کاش می شد خانه ها یک جا بنا می شد ولی                 درب خانه از صدای یار دل خالی نبود

کاش حالا که به این فاصله عادت داریم                           دستهای یاری ما خالی از مهر نبود

می شود تیرگی دلها را نگذاریم سر فاصله ها                  دل اگر راه به دل داشت به این فاصله مهتاج نبود

نوشته شده در تاریخ جمعه 20 دی 1387    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مادر

تو همون بوته یاسی که سفیده مثل دریا

تو همون حس قشنگی مثل حس شب یلدا

تو مثل بارون زلالی مثل شبنم روی برگا

تو همون غنچه عشقی که میشینه روی لبها

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 آذر 1387    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

مسافر غریب

ای مسافر غریب

کاش قاصدک خبر می آورد از دیار غربت و تنهایی تو . اما انگار قاصدک هم چشم به راه توست .

کاش غروبها که می شد خورشید می ماند تا مونس تنهاییم می شد یا اگر می رفت نور امیدش را بر باغچه دلم می تاباند تا غنچه غمبرک زده احساسم کمی می خندید .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1387    | توسط: فهیمه دهقان تفتی    |    | نظرات()
=================================================================== ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^