وارد استادیوم که شدم یه چرخی زدم و به اطرافم نیگاه کردم ،

صندلی ها پر شده بود از جوون و نوحوونای مشتاق فوتبال . بدنم شروع ه لرزیدن کرد درست مثل بید ، گیج شده بودم و فقط نیگاه می کردم یه دفعه صدایی شنیدم صدا صدای اکبر پاگنده بود که صدا می زد اصغر بدو . همین طور پس پسکی می دویدم که چشمتون روز بد نبینه پام پیچ خورد و تالاپی اوفتادم زمین .

همه نیگام می کردن و می خندیدن .

خودم و جمع و جور کردم و رفتم به جمع بچه ها . خوشحال بودم از اینکه ایوانکو برانکو هویج اجازه بازی کردن و بهم داده بود . هر دو تا تیم یعنی تیم نوجوونای محله مون با نوجوونای منچستر کنار هم ایستادیم تا به هم خیر مقدم بگیم بعد از اینکه سرود تموم شد رفتیم جلو تا به میهمونامون دست بدیم وای خدای من اینکه دیوید بکهام خودمونه اونم که پسر عموی بروسلی .

رفتم جلو . بابا تو کجا اینجا کجا تو قبرستونا دنبالت می گشتیم تو زمین فوتبال دیدیمت .
خلاصه سوت داور به صدا در اومد و بازی شروع شد و همه رفتن دنبال توپ اما من اصلا نمی دونستم چی کار کنم همین طوری وایساده بودم و نیگاه می کردم یه دفعه یه چیزی خورد پشت قوزک پام ترسیدم برجستم بالا توپ و دیدم از فرصت استفاده کردم و هر چی می تونستم دویدم رفتم طرف دروازه . دور و برم و که نیگاه کردم هیچکی رو ندیدم با خودم گفتم آخ جون هیچکی نیست ما بردیم . وقتی به دربازه رسیدم دربازه بونه داد زد ای اصغرک مگه خری چرا این طرفی می یای گفتم : ا فارسی هم بلدی زرنگی . محکم زدم زیر توپ گل ...... گگگگگل .

بابا چرا نمی یای بوسم کنید و بلندم کنید رو هوا من گل زدم نه همه وایساده بودن و نگاه می کردن . گفتم چیه یکی کمه خوب دو تا می زنیم . مشغول گفتن احساسات پاک فوتبالیستیم بودم که یه دفعه آقای هویج با دست اشاره کرد بیا . خوشحال شدم از اینکه یه نفر پیدا شد تا به احساساتم جواب بده اما نه محکم با مشت کوبید تو سر م

شروع کرد به داد و بیداد کرد .

وقتی به خودم اومدم متوجه شدم که بله به جایی که دربازه حریف و نشونه بگیرم دربازه خودمون و نشونه گرفته بودم .
نیمه دوم شروع شد . با خودم گفتم این دفعه دیگه باید گل بزنم . سوت داور ... کرنر شد منم مثل بقیه بچه ها زدم جلو . یه دفعه اکبر پا گنده صدام زد و گفت : اصغر بزن دیگه مگه کری . آره توپ جلو پام بود محکم شوت زدم . اما بعد از زدم شوت یه دفعه احساس کردم پاهام به شدت داره می سوزه از اون طرفم پس سرم هم درد می کنه با سر زدم یا با پا ! ؟
چشمام سیاهی رفت بعد از مدتی پشمام و که باز کردم اکبر و تقی و قلی و بچه ها بالا سرم بودن که می گفتن بابا دمت گرم گل زدی .

دوباره چشمام بسته شد درد سرم شدت گرفته بود و سوزش پاهام بیشتر . برای بار دوم که چشمام و باز کردم چی دیدم . هیکل تنومند بابام .

هیکل نبود که دور از جون شما غول . چشم کرده بود تو چشمام و بر نمی داشت برادرم عباسم کنار بابام وایساده بود و گریه می کرد . تا گفتم چی شده کی از استادیوم برگشتیم بابام یه سیلی آبدار زد تو گوشم .

نگاه به پام کردم دیدم یه خراش گنده برداشته و ملحفه ام شده دریایی پر تلاطم از خون . نگاه به اطرافم کردم دیدم لوح بلورین مامان که درست چند سال پیش برای فارق التحصیلی از دانشگاه لس آنجلس آمریکا گرفته بود شکسته و خرده شیشه هایی از لیوان یادگار مادر بزرگ کنار خرده شیشه های لوح ریخته بود .
از عالم خواب و هپروت اومدم بیرون

متوجه شدم زمانی که می خواستم توی ورزشگاه صد هزار نفری آزادی توپ و به طرف دربازه شلیک کنم لیوان بلوری و به جای توپ شوت کرده بودم و از قضا اون لیوان خورده بود توی لوح با ارزش مامان و شکسته بود

به یاد این ضرب المثل افتادم که می گه :
شتر در خواب بیند پنبه دانه کچل را حسرت مو است و شانه
و اما اینکه چرا برادرم گریه می کرد

برمی گرده به این ضرب المثل که می گه :
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
خلاصه این و بهتون بگم که اگه یه روزی توی رویاهاتون دیوید بکهام و گل و فوتبال و دیدید از خواب پاشین و یه آبی به دست و روتون بزنید .


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1388 | توسط:
فهیمه دهقان تفتی | |
نظرات()
===================================================================
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^